غزل شمارهٔ ۱۹۹
ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنیدچشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کنید
پنجه گل بین که از سرما نمی آید بهمزیر هر گلبن زمینای می آتش بر کنید
تا دماغم گرم از می نیست از مو بر سرمگر بگویم سنگ می بارد زمن باور کنید
نامه اعمال چون از زلف ساقی در کفستبزم را از شور مستان عرصه محشر کنید
ما نمی فهمیم آهنگی، خدا را مطربانهر زهی نزدیکتر باشد بمستی سر کنید
تکیه چون زنجیر در مستی بدوش هم خوشستتا بپای خم رسیدن فکر یکدیگر کنید
دف که بیسوز دلست آبی برویش می زنندساعتی پیراهن فانوس را هم تر کنید
رخصت میخوارگی پیرمغان ما را چو دادگفت بدمستی است گر غم را زخاطر در کنید
از می و مطرب مکدر میشود طبع کلیمدوستان بهر دماغش چاره دیگر کنید