گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷

عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارددر گرمی تب مروحه تأثیر ندارد
گفتی قفس عقل حصاریست ز آهندیوانه مگر خانه زنجیر ندارد
مانند صدف رجعت معموری ما رفتویرانه ما طالع تعمیر ندارد
بر طفل مزاجان جهان چون گذرد حالامروز که پستان امل شیر ندارد
تسکین ده عاشق نه فراق و نه وصالستپیریست غم عشق که تدبیر ندارد
پرهیز از آن کار که افتاد بآخرزان ناله بیندیش که تأثیر ندارد
ایمن ترم از چشم تو تا ریخته مژگانمن بنده آن ترک که شمشیر ندارد
افتادگی از عرض گذشتست سر اوتقدیم سرافرازی تأخیر ندارد
آسایش هر کام ز شیرینی مرگستجائیکه شکر غیر نی تیر ندارد
گر میکشدم یار، کلیم این نه ز خصمی استصیاد بدل کینه نخجیر ندارد