غزل شمارهٔ ۱۹۱
از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهنداز لب خشک مگو تا مژه تر ندهند
خوبرویان چو نشینند در ایوان غرورمنصب آینه داری بسکندر ندهند
در دیاری که رهائی زاسیری مرگستصید تا لایق کشتن نشود سر ندهند
خط آزادی ما از غم دوران که دهدساقیان باده اگر تا خط ساغر ندهند
حاجت از فقر طلب روی طلب گر داریکه زیک در دهدت آنچه ز صد در ندهند
گرچه خود گشته زن حرص و طمع می گویدمفتی شهر که یکزن بدو شوهر ندهند
جامه عرض نکویان چو درد نتوان دوختزانکه پیراهن گل را برفوگر ندهند
از سخن غیر زیان نفع سخنور نبودبصدف جوهریان قیمت گوهر ندهند
در دیاریکه بود گردش آنچشم کلیمنسبت فتنه ببدگردی اختر ندهند