گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰

کم بختی هنرمند نقص هنر نباشدگر رشته نارسا شد عیب گهر نباشد
آزاد از تعلق چون نخل در خزان باشزر را بخاک افشان سائل اگر نباشد
شیرازه بند الفت نبود بغیر نسبتگر سر سبک نباشد بالش ز پر نباشد
دستیکه بخت دارد در جمع کردن غمگاهی گرفتن کام در زیر سر نباشد
خود را چنانچه هستی بنما به عیب جویانچون پرده ای نداری کس پرده در نباشد
در چارباغ گیتی گردیدم و ندیدمنخلی که سایه او به از ثمر نباشد
خود را بهر که سنجی چیزی ز خویش کم کنخواهی که از تو افزون کس در هنر نباشد
نقش و نگار خانه در شهر ما همین استکز سیل حادثاتش دیوار و در نباشد
چشمی طبیب دلهاست کز حال خستگانشاو را خبر نباشد گر نوحه گر نباشد
نتوان کلیم تنها رفتن براه غربتآوارگی درین ره گر همسفر نباشد