گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۲

حسنی که باو عشق سروکار نداردمانند طبیبی است که بیمار ندارد
حرفیکه دل غمزده ای زو بگشایدغیر از لب پرخنده سوفار ندارد
ضعفم نکند تکیه بنیروی بزرگانکاه تن من پشت بدیوار ندارد
از بخت سیه ناله ما یافت رواجیشب تا نشود شمع خریدار ندارد
از روی تنک تن بکدورت دهد ارنهآئینه سر صحبت زنگار ندارد
خارست به پیراهن فانوس گل شمعگر رنگی از آن گلشن رخسار ندارد
در جستن من آبله زد پای کسادییکجنس نیابی که خریدار ندارد
شوریدگی از خاطر ما دور نگردددیوانه ز ویرانه خود عار ندارد
بهتر ز گلی کو دل بلبل نخراشدخاریکه بدامان کسی کار ندارد
در مشرب رندان بنسب نیست بزرگیدر بزم سر آنستکه دستار ندارد
در چشم کلیم از اثر گریه گل افتاددیگر هوس دیدن گلزار ندارد