گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

خاک غربت در مذاقم آب حیوان می‌شودصبح روشن خاطر از شام غریبان می‌شود
گرچه ننگ از نام ما داری چه شد، گاهی بپرسلایق یاد ار نباشد خرج نسیان می‌شود
دیده ام تا سرکشی‌هایی خطت، در حیرتممور هم بر همرهی ملک سلیمان می‌شود
می‌جهد ابروی موج و می‌پرد چشم حبابنیست خیر ای دل دگر در دیده طوفان می‌شود
پشت طاقت خم گرفت از منت پیراهنماز تن‌آسایی‌ست گر دیوانه عریان می‌شود
باغ دنیا از کجا و میوه راحت کجاگر نهالش خشک گردد چوب دربان می‌شود
بخت وارون هر چه آسانست مشکل می‌کندتوبه را باید شکست این شیشه سندان می‌شود
کاروان خط نمی‌دانم چه بار آورده استاین قدر دانم که نرخ بوسه ارزان می‌شود
پای در دامن چو قفل بی‌کلید آورده‌امبرنخیزم گر به فرقم خانه ویران می‌شود
غیرت همت به شرکت سر نمی‌آرد فرودما همان خاریم اگر عالم گلستان می‌شود
دست بر سر، سنگ بر دل، خار در پایی کلیممی‌توان دانست کار ما به سامان می‌شود