غزل شمارهٔ ۱۸۲
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شودخواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بختدر کار نفکند گرهی را که وا شود
با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصالچندان ببر که توشه راه فنا شود
ناسازگاری زمانه بهر کس که رونهدگر بر گل زمین گذرد خار پا شود
شد وقت آنکه در چمن از مقدم بهارمانند غنچه شیشه سر بسته وا شود
شرط رهست تشنه لبی در طریق عشقگر نقش پای چشمه آب بقا شود
نفس دنی که عاشق جا هست، خوشدلستدر کشتی شکسته اگر ناخدا شود
اشکم باد شعله بالای او کلیماز دیده ام برنگ شرر در هوا شود