گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱

دل که لبریز الم شد ز نوا می افتدجام هرچند که پر شد ز صدا می افتد
سوخت اسباب تعلق دل و آسوده نشستقدم برق بسر منزل ما می افتد
جامه در خون شهیدان کش و بخرام بنازبتو ای شاخ گل این رنگ قبا می افتد
دوستداری مرا دهر شگون نگرفتهگر بمن سایه کند بال هما می افتد
زلف پرکار تو چون تن بشکستن ندهدهر که از روی تو برخاست بجا می افتد
نتوان ناصح عریانی ما را پوشیدراز پنهان نشود چون بملا می افتد
نیست کس در ره افتادگی از ما در پیشهر که از پای فتد بر سر ما می افتد
چه بگویم که شبم بیتو چسان می گذردصبحم از تیرگی شب ز صفا می افتد
شب آدینه بدریوزه میخانه رومزانکه از هفته همین شب بگدا می افتد
هر که عاجزتر ازو خواسته امداد کلیمدستگیرش بود آنکس که زپا می افتد