گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۰

خوش آنکه لاف هنر پیش بی هنر نزنداگرچه برق بود طعنه بر شرر نزند
بچاره دست مزن در بلا که شصت قضانشان غلط نکند، تیر بر سپر نزند
مکن سئوال که ابواب فیض اهل سخاگشاده است بروی کسیکه در نزند
چراغ عقل دهد روشنی ز پرتو عشقنظر نه بیند تا آفتاب سر نزند
فراخ حوصله گر خانه ای بسیل دهدچو موج دست تأسف بیکدگر نزند
بجز تو کز دل بیچاره صبر می طلبیکسی نگفته به بسمل که بال و پر نزند
دلم ز جانب آن چشم فتنه جو جمعستکه مست سنگ بد کان شیشه گر نزند
درین بهار چنان روزگار افسردستکه غیر شمع گلی هیچکس بسر نزند
کلیم خوارتر از خود کسی نمی بینمچرا ز حلقه اهل وفا بدر نزند