غزل شمارهٔ ۱۷۹
زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شددر دشت استخوانم دام ره بلا شد
تا دیده توقع از روزگار بستمدر چشمم از غباری بنشست توتیا شد
یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازددستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد
بر خاطر شکسته بارست مومیائیآسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد
عریانی جنون را نتوان لباس پوشیدپنهان نمی توان کرد رازی که برملا شد
در باغ آفرینش آسایشی نمانده استناسازگاری گل بدتر ز خار پا شد
در کوی میفروشان در یوزه که گردیمهر کاسه گدائی جام جهان نما شد
تا دل طپیده اشکم بنیاد شوره کردهزنجیر می خروشد دیوانه چون ز جا شد
دارد کلیم امید از تیره روزی خویشتا چشم نیم مستش با سرمه آشنا شد