غزل شمارهٔ ۱۷۸
دولت به ملک عشق به هر سر نمیرسدسر تا بریده نیست به افسر نمیرسد
جایی که عارضِ تو به دعوی طرف شودمیراث آینه به سکندر نمیرسد
ناامن گشته میکده از دست رهزنانمی از حجاب شیشه به ساغر نمیرسد
هر جا که تشنهایست رسد گر به کام خویشزین بحر قطره نیز به گوهر نمیرسد
پیدا نمیکند نمک شور رستخیزتا گریهام به دامن محشر نمیرسد
بر سر زن آن قدر که رسد کف به آبلهدستت اگر به ساغر دیگر نمیرسد
بیگانه پی به دقت معنی نمیبردجز آشنا به داد سخنور نمیرسد
تا غنچهٔ دهان ترا نقش بستهاندتنگی دل به عاشق بی زر نمیرسد
چشم اثر کلیم ندارم ز آه خویشآری ز نخل سوخته نوبر نمیرسد