غزل شمارهٔ ۱۸۴
عمرها رفت که قانون طرب تار ندیددل بجز دیده تر ساغر سرشار ندید
این جهان دار شفائیست که یک بیمارشخدمتی غیر تغافل ز پرستار ندید
هر که رفعت طلبد بهره نیابد از فیضخار را سبز کسی بر سر دیوار ندید
مرد آزاده گرش کار بسوگند افتادقسم او بسری بود که دستار ندید
دست رد گر بشناسی سپر حادثه استاز بلا رست سپندی که خریدار ندید
شیشه با آنکه سر حرف مکرر وا کرددوش در بزم ترا در سر گفتار ندید
دفترم گر شکرستان سخن گشت چه سودکه بغیر از مگس نقطه هوادار ندید
خضر توفیق که از تربیتم دست کشیدآن طبیبی است که پرهیز ز بیمار ندید
دهر خود مجلس می نیست کلیم، از چه سببکس در او آگهی از کار خبردار ندید