گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴

زآن همه صبر و سکون ، در دل کفِ خوناب ماندکاروان ما بجای آتش از وی آب ماند
آه اگر آتش بدل زد اشک در کار خودستگر بسوزد خانه خواهد قسمت سیلاب ماند
چشم بر بهبود پیری داشتم آنهم نشدکاروان عمر رفت و بخت ما در خواب ماند
دشمنان از خصمی ما سینه ها پرداختندکینه ما همچنان در خاطر احباب ماند
نفع دارد نوشداروی جهان ناخوردنشمنفعت زین به کزینسان نامی از سهراب ماند
هر چه بود از دل بغیر از نقش ابروی تو رفتعاقبت زین مسجد ویران همین محراب ماند
شمعهای بزم ما با هم نمی سوزد کلیممجلس ما را شراب آخر شد و مهتاب ماند