گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۵

مرا همیشه مربّی چو طالع دون بودترقّی‌ام چه عجب گر چو شمع وارون بود
همیشه اهل هنر را زمانه عریان داشتفسانه‌ای‌ست که خُم جامه‌ی فلاطون بود
پسند ماتمیان با هزار غم نشدمبه جرم این‌که لباسم ز گریه گلگون بود
فلک به عیب تهی کاسگی مثَل چون شد؟نه کاسه‌های کواکب همیشه پرخون بود؟
مدام از آن نم باران که خاک آدم داشتمتاع خانه‌ی ما نزد سیل، مرهون بود
همیشه عقده‌ی خاطر، رواج کارم دادچو بستگی که پر و بال صیدِ مضمون بود
نشان شیفتگان دیار عشق یکی‌ستبه چشم لیلی، هر گردباد، مجنون بود
خوش آن گذشته که تاری گر از تعلّق داشتبه‌سان تنبور آن هم ز خانه بیرون بود
کلیم دل به قناعت نهاد و چاره نداشتز دخل خون جگر، خرجِ گریه افزون بود