غزل شمارهٔ ۱۷۳
از هجوم خط دلی باطره پرفن نماندمور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند
مرغ گیرائی ز دام زلف او پرواز کردناوک اندازی آن مژگان صیدافکن نماند
بخیه بر زخم دل ما تنگ می گیرد بسیحیف کائین مروت یکسر سوزن نماند
از خط پرگار این خواندم که از سرگشتگیراه حیرت پوید آن پائی که در دامن نماند
زینهمه باران پیکان زخم را لب تر نشدخشکسال عافیت شد آب در آهن نماند
بسکه در هر گام راه عشق دارد رهزنیغیر خار پا ز سامان سفر با من نماند
بعد ازین تاریکی شبها بخود خوش کن کلیمشکوه کم کن در چراغ اختران روغن نماند