غزل شمارهٔ ۱۷۲
هر کس بتو دلربا نشیندبسیار ز خود جدا نشیند
همچون هدفم سفید شد چشمتا ناوک تو بجا نشیند
از بس تنگست بزم وصلتجا نیست که نقش پا نشیند
مرغ الفت پرید ازین باغشبنم از گل جدا نشیند
باشد بلبت نشان دنداننقشی که بمدعا نشیند
در دامن من فلک کند سیرخاری که مرا بپا نشیند
از کوی وفا هر آنکه برخاستدر راه تو بیوفا نشیند
از راه وصال برنخیزدگردی که بروی ما نشیند
در بزم جهان کلیم شمعستمی سوزد هر کجا نشیند