غزل شمارهٔ ۱۷۱
گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببنداینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند
حفظ بیبرگی به از سامان کن ار وارستهایخانه از اسباب چون خالی شود در را ببند
رنگ ما چون مرغ وحشی زود از رو میپردساقی از یک جرعه ما را رنگ بر سیما ببند
در کمین بنشین اگر خواهی شکار افتد به دامخویش را بنمای و پای آهوی صحرا ببند
تارهای زلف را ای شوخ بر گردن مپیچرشته بر آن دسته گل از رگ جانها ببند
حرف را با صرفه میگو تا کدورت نآوردباده گر خواهی که صاف آید سر مینا ببند
تار زلفت را به صید دیگری ضایع مکنهرچه میماند ز بال ما به پای ما ببند
جز پریشانی دگر سودی نمیبینم کلیمپند من بشنو به زلف او ره سودا ببند