غزل شمارهٔ ۱۶۹
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفتاز یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
بی اختیار می بردم اشک چون کنمخاشاک سیل را نتواند عنان گرفت
می خواست روسفیدی آماجگاه توگر شعله فراق کم استخوان گرفت
یک کوکبش رعیت بختم نمی شودآهم اگرچه کشور هفت آسمان گرفت
ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریختیکبار ساغر از کف ما می توان گرفت
دایم زمانه در پی تفتیش حال ماستپیوسته راهزن خبر از کاروان گرفت
حال کلیم و عیش گوارای او مپرسگر آب خورد در گلویش استخوان گرفت