گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۸

دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده استرازهای سینه را خاشاک طوفان کرده است
دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق راشمع را فانوس پندارد که پنهان کرده است
زاهد از حسن جهان آرای جانان می کندآنقدر ذوقی که دیوار گلستان کرده است
منت باران بکشت آرزویش می نهدغمزه ات گر خسته ایرا تیرباران کرده است
می شود اول ستمگر کشته بیداد خویشسیل دایم بر سر خود خانه ویران کرده است
در گلستان وفا، بلبل بگل هرگز نکردآن نظربازی که چشمم با مغیلان کرده است
ربط سرها ماند با زانوی غم دیگر سپهرهرکجا دیده است پیوندی پریشان کرده است
زلف هندوی ترا از دلبری خط توبه دادکافری را کافر دیگر مسلمان کرده است
فکر پرواز گلستان دارد اندرسر کلیمساز راه گلشن کشمیر سامان کرده است