گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۱

چشم دلجوئی دلم از مردم عالم نداشتداغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت
بلبل این گلستان صد آشیانرا کهنه کردآن گل خودرو وفایش عمر یک شبنم نداشت
منکه غمخوار دلم از من مپرس احوال اوعالمی غم داشت دل اما غم عالم نداشت
بر سر ما تیغ بیداد تو ابر رحمتسترحمتی زین به که زخمش حاجت مرهم نداشت
از خموشی گوهر مقصود می آید بچنگهیچ غواصی نکرد آنکس که پاس دم نداشت
در وداعش دیده طوفان خیز می بایست حیفکز تف دل دیده ام چون چشم عینک نم نداشت
بر لب لعلت خراشی دیدم و مردم زرشکاین نگین کی کنده شد نقشی خود این خاتم نداشت
بسکه در خاطر خیال خال آن لب جا گرفتکعبتین آرزویم غیر نقش کم نداشت
عاقبت از دیده دست تربیت شستم کلیمزان که آن گوهر که من زین بحر می‌جستم نداشت