گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۲

آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشتصلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشیدویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم زباد دامن فانوس می کشدآن محنتی که در ره باد صبا نداشت
ازهای های گریه من تا دلش گرفتدیگر چو آب تیغ سر شکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چه خوانا نوشته ایداغ ارچه بود حاجت این نقطه ها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده رامی شست بیتو خانه چشمم صفا نداشت
گر آب و دانه در قفس مرغ دل نبودصیاد را چه جرم، قفس این فضا نداشت
از گریه ام که زیب عروسان گلشنستپای گلی نبود که رنگ حنا نداشت
دل ترک آشنائی ما زود کرد و رفتزان شد پسند یار که عیب وفا نداشت
دست جنون لباس چو کند از بر کلیمچون غنچه رخت زیر بزیر قبا نداشت