غزل شمارهٔ ۱۶۰
در کلبه ما تا بکمر موج شرابستتا ساغر تبخاله ما پر می نابست
چشمت لب ما غمزدگان را ز فغان بستخاموش نشینیم که بیمار بخوابست
بیتابی پروانه بر او چه نمایدآن شعله که خورشید ازو در تب و تابست
در گریه ندانم که چرا می روم از خودبیهوشیم از چیست چو در ساغرم آبست
یک گل بهواداری گلشن بکفم نیستاز تربیت باغ چه در دست سحابست
ویرانه من پرتو خورشید ندیدستهرچند که این خانه زبنیاد خرابست
در سربسر ملک وی از گریه خلل نیستتا ساقی ما پادشه عالم آبست
امید درین ره بدل سوخته دارمپرواز من از بال و پر مرغ کبابست
می رنجم ازو، رنجش دیوانه ز طفلانپروای که دارد گله ام در چه حسابست
آن شعله که در جان کلیم آتش کین زدبر بوالهوسان هر شررش قطره آبست