غزل شمارهٔ ۱۵۹
دل یوسف نژادان یوسف چاه زنخدانتگریبان چاک می روید گل از شوق گریبانت
سپاه غمزه ات را در هزیمت فتح می باشدشکست افتاد در دلها چو برگردید مژگانت
حریف دادخواهان نیستی بیداد کمتر کنچو گل بر میفروزی گر بگیرد خار دامانت
زچاک زخم صدجا می گشایم در بروی اوزند گر بر درِ دل حلقهای زلف پریشانت
چنان خواهم بمستی کام از لعل لبت گیرمکه گردی از نمک باقی نماند در نمکدانت
باین ضعفی که نتوانم به بیهوشی زخود رفتنتوانم رفت چون پروانه هر ساعت بقربانت
تمام از پای تا سر مهربانی و وفائی توبزخم صید مرهم می گذارد آب پیکانت
مگر بادی بقصد کشتن شمع مزار آیدوگرنه کیست کاید بر سر خاک شهیدانت
کلیم آنروز سردار وفاکیشان ترا دانمکه در راه وفای او نه سر مانده نه سامانت