غزل شمارهٔ ۱۵۸
دل بزیب و زینت دوران هنرپرور نبستغیر نقش بوریا بر خویشتن زیور نبست
تا دلم در کنج غم بر حال زار خود نسوختهمنشین بر زخم من مرهم زخاکستر نبست
کاروان ها بار عشرت بست بهر دیگرانرنگ بر رویم سپهر از گردش ساغر نبست
از علاج چاکهای سینه دل برداشتمزانکه مرهم هیچکس بر روزن مجمر نبست
شوربختی حاصل دریا ز گوهر پروریستاز سخن سنجی جزین طرفی سخن پرور نبست
صاحب انصاف را باشد نظر بر نقص خویشبر رخ پروانه کس در هیچ بزمی در نبست
چشم می بندیم از هر جا که باید بست دلدام شیطان تعلق طرفی از ما بر نبست
صید معنی را کلیم از رشته پرتاب فکرهیچ صیاد سخن از بنده محکمتر نبست