گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۷

آن صید پیشه فکر مدارا نکرده استگر سربریده رشته ز پا وانکرده است
امروز در بهشتی اگر بی تعلقیهرگز کریم وعده بفردا نکرده است
از روزگار خاک گل و آدمست و بسخاکی که عشق او به سر ما نکرده است
تا راه برده است خرابی بخانه امیک سیل رو بجانب دریا نکرده است
زاهد که برنداشته دست از عصای شیددارد گمان که تکیه بدنیا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کنددر هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کنددر هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
بی برگی نهال محبت به بین که دلاز نخل آه سایه تمنا نکرده است
سالک اگر بکوی تعلق در آمدهچون تیر خانه ساخته و جا نکرده است
دل برده از کلیم و بود زلف او برودزدیکه شحنه او را پیدا نکرده است