گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳

سیل در اقلیم ما پیرایه بند خانه استرخنه مانند قفس آرایش کاشانه است
کام دنیا را برای اهل دنیا واگذارجغد را ارزانی آن گنجی که در ویرانه است
بر دَر و بامِ دلم ، غم بر سرِ هم ریخته استمیهمان در خانه ام دایم زیاد از خانه است
قابل چندین شکایت نیست وضع روزگارآنچه دارد تلخ و شیرین جمله یک پیمانه است
صرفه را دیوانه ها دارند در امر معاشبوریا گه فرش و گاهی جامه دیوانه است
رشک بردن لازم عشقست بر هر کس که هستهر که در بزمست بار خاطر پروانه است
خوشه شمع است بار کشته امید ماآب و رنگی دارد اما خوشه بیدانه است
مرهم زخم جفای چند کس خواهد شدنطره او را یکی از سینه چاکان شانه است
اختیار حل و عقد زلف او دارد دلمخانه زنجیر را دیوانه صاحبخانه است
می رمم از هر که باشد آشنای من کلیمآشنایِ معنیِ بِکر ام ، که آن بیگانه است