گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۲

این سطرهای چین که ز پیری بروی ماستهر یک جدا جدا خط معزولی قواست
دل در جوانی از پی صد کام می دودپیری که هست موسم آرام کم بهاست
چشم دگر ز عینک گیرم بعاریتاکنون که وقت بستن دیده ز ماسواست
ضعفم بجا گذاشته از خرمن وجودکاهی که در برابر صد کوه غم بجاست
سامان ساز و برگ سراپا کجا بوددر کلبه ام که موجه سیلاب بوریاست
کی می دهد رهم بر آن پادشاه حسناین بخت دون که پست تر از همت گداست
دستی که وانشد ز قناعت بنزد خلقانگشت او بیمن به از شهپر هماست
خون حیا بگردن اهل طلب بودقتل گدا بقصد قصاص حیا رواست
غم می خورم بجای غذا چون کنم کلیماینست آن غذا که نه محتاج اشتهاست