غزل شمارهٔ ۱۵۱
براه عشق تو جز اشک و آه با من نیستاز آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست
زبس گداختم از غم چنان سبک شده امکه خون ناحق من نیز بار گردن نیست
بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برنددو خانه هرگز از یک چراغ روشن نیست
درین چمن دل ما همچو غنچه پیکانز صد بهارش امید یکی شکفتن نیست
برای قافله کعبه سبکباریهزار بدرقه و راهبر چو رهزن نیست
دلم که در کف عشقت ز موم نرم تر استچو وقت پند شود کم ز سنگ و آهن نیست
ببحر هستی غیر از حباب نتوان یافتسری که منت تیغ تواش بگردن نیست
کم از هنر نبود عیب چون بجا باشدکه تنگ چشمی عیب است و نقص سوزن نیست
کلیم را سر همخانگی بشعله بودوگرنه جائی بهتر ز کنج گلخن نیست