غزل شمارهٔ ۱۵
دلا بر چشم تر نه آستین راچه میپوئی عبث روی زمین را؟
ز محراب دو ابروی تو پیداستکه با خود کرده روی کفر و دین را
ز موی پوست تخت فقر بافندملایک رشتهٔ حبلالمتین را
بغیر از عجب از تحسین ندیدمبدل کردم به نفرین آفرین را
شکست ایام گوهرهای بیعیبکه سازد سرمه چشم عیببین را
ز نه خرمن که دارد کشت افلاکنبینی بهرهور یک خوشهچین را
به حکاکی چه استاد است چشمتکَند از جنبش مژگان نگین را
دوات از کلک فکرم سر نپیچدعجب ربطی است با دست آستین را
کلیم آن می که کوه غم ز دل بردنبرد از روی او چین جبین را