گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

بی‌تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟خندهٔ گل دردسر می‌آورد آزرده را
ساغری خواهم دم آخر مگر همراه اوسوی تن باز آورم جان به لب آورده را
نه همین بی‌سوز عشقَست، از هوس هم گرم نیستسینه تابوت است گویی زاهد دل‌مرده را
کاغذ غم‌نامه را کردم حنایی از سرشکتا به یاد او دهم چشم به خون پرورده را
صورت ظاهر اگر در حسن باشد، آفتابآورد تاریکی دل پی به معنی برده را
دل مکَن از دوست گر خواهی به او پیوست بازکس به گلبن تا به کی بندد گل افسرده را
چون ز خاک خاکساری گل دمیدن سر کندسر شود یک دستهٔ گل خاک بر سر کرده را
چشم مست او کجا پروای دل دارد کلیمهیچ نسبت نیست با می‌خورده پیکان خورده را