غزل شمارهٔ ۱۴
ز تیغش چاک شد دل، چون نهان سازم غم او را؟گریبان پاره شد گل را، کجا پنهان کند بو را؟
سپهر دون در فیض آنچنان بسته است از عالمکه سیلاب بهاری تر نمیسازد لب جو را
سخن در هر زبان بیزحمت تعلیم میگویداگر طوطی ببیند یک ره آن چشم سخنگو را
به کنج گلخنم، نه بستری باشد، نه بالینیچو خاکستر به اخگر مینهم پیوسته پهلو را
ز رسوایی به عالم عیب من شد فاش و آسودمکه دیگر در حق من هیچ حرفی نیست بدگو را
نروید سبزه از هرجا نمکزاریست، حیرانمکه خط چون سبز و خرم میکند لعل لب او را؟
به زاری کام دل حاصل توان کردن کلیم، امامقید همچو بلبل گر شوی یار تنکرو را