غزل شمارهٔ ۱۳
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته رامیتواند زد به عالم پشت پای بسته را
تشنهٔ یک آرزو از همت والا نهایمخاک هم آب است دست از آب حیوان شسته را
تا توانی ناتوانان را به چشم کم مبینیاری یک رشته جمعیت دهد گلدسته را
رحمت حق را هر آن عارف که بشناسد درستداند اجری نیست چندان توبهٔ بشکسته را
هیچگه راه جدائی در میانشان وا نشددوست دارم الفت آن ابروی پیوسته را
ای دل اندر بزم او پر زاری از حد میبرییادگیر از شمع آنجا گریهٔ آهسته را
خنده بدمستیاست، در ایام ما هشیار باشمحتسب بو میکند اینجا دهان بسته را
مینهم در زیر پای فکر کرسی از سپهرتا به کف میآورم یک معنی برجسته را
کس بجز ساغر تلاش ما نمی فهمد، کلیمشعر فهمان جمله صیادند صید بسته را