غزل شمارهٔ ۱۴۳
سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیستز آشنایان غیر بلبل کس بمن همراه نیست
هر مرادی را بهمت می توان تسخیر کرددست کوته سهل باشد همت ار کوتاه نیست
نیست ما را دانه ای جز کاه در کشت امیدآنهم از بخت زبونم گاه هست و گاه نیست
ماو شمع انجمن را یک طبیعت داده اندبرنیاید از لب ما گر نفس جانکاه نیست
در پناه خاکساری ایمنم از گمرهیهر کجا نقش قدم باشد بغیر از چاه نیست
طاعت مقبول درگاه الهی آگهیستخامشی بهتر از آن ذکری که دل آگاه نیست
از ریاضت زرد رو مانند زاهد من نیمکاب تخمیر وجود من بزیر کاه نیست
اینهم از کوتاهی بخت زبون باشد کلیمگر مرا تار رسائی در کمند آه نیست