غزل شمارهٔ ۱۴۲
دگر بهار، چمن را چه دلگشا کردهستشکوفه بر سر سبزه نثارها کردهست
چمن ز لاله و گل آنچنان که آب رواناگر گذشته از آن، روی بر قفا کردهست
چنین که چوب قفس پر گل است بلبل راغریب ساخته صیاد، اگر رها کردهست
نه از ترانهی بلبل شکفته گل در باغکه بهر کسب هوا، غنچه سینه وا کردهست
چه عقدهها که ز خاطر گشوده غنچهی گلبهار بین که گره را گرهگشا کردهست
چو بی می است، از آن ساغر سفالین بهچه شد که نرگس، جام خود از طلا کردهست
هر آن نهال که از برگ دست برداردبهار گلشن کشمیر را دعا کردهست
به حیرتم ز هوایش ببین که در یک طبعهزار رنگ تلون چگونه جا کردهست
به روی کار، هوا را ز هر گلی رنگی استبه رنگ هر یک از آن جلوهای جدا کردهست
در این بهار، کلیم! آن که هست قدرشناسبرای خار، سرانجامِ رونما کردهست