گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱

چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنستز آتش دل همچو مجمر دیده ما روشنست
هر که را ایام پیش آورد زودش پس نشانداین پشیمانی ز جزر و مد دریا روشنست
نور بی برگی کند در خانه ها کار چراغعمرها شد کز حباب این نکته بر ما روشنست
عقل دیوانه است، هر جای بوی می افسون دمیدروح پروانه است هر جا شمع مینا روشنست
منت زلف تو طوق گردنم بادا کزوحال دلها بر تو در شبهای یلدا روشنست
کار ما گر نیست دلخواهش نگیرد کار تنگاز تغافلها که دارد کارفرما روشنست
اینکه اشکست، اینزمان خون جگر خواهد شدنپیش پیش امروز بروی حال فردا روشنست
شیشه می عینک بینائیت بادا کلیمتا بدانی دیده ها از نور صهبا روشنست