غزل شمارهٔ ۱۴۴
دیده چشم می پرستی دیده استاشکم از مستی بسر غلطیده است
دل بر او رفت اینجا جا نبودسینه تنگ و آرزو بالیده است
زلف در گوش تو شرح حال ماگفته است اما بهم پیچیده است
بسکه می بیند ز ما دیوانگیدیده داغ جنون ترسیده است
روزگار اندر کمین بخت ماستدزد دایم در پی خوابیده است
غمزه اش در بند دارد خنده رازاب لب شیرین شکر دزدیده است
خویش و قومی نیست تا رسوا شویمعیب ما را بیکسی پوشیده است
کارم از غم رونقی دارد کلیمدست بر سر آستین بر دیده است