غزل شمارهٔ ۱۳۸
نام ترا شنیدن، چون آرزوی جانستبر لب مقام دارد، چون درد لب همانست
یک مرغ فارغ البال، در این چمن ندیدمدر دام اگر نباشد، در بند آشیانست
شوخ الف قدمن، هر گه کمان کشیدیپنداشتم خدنگی، در خانه کمانست
دل شد هزار پاره، نالد هزار دستاناین خود ز قصه عشق، آغاز داستانست
در باغ آفرینش، ما بخت شعله داریماز چارفصل ما را، قسمت همین خزانست
از دست و پا زدن ها، کاری نمی گشایدپا بر نیاید از گل، دستم بسر همانست
آهی که بی سر شکست، از دل بلب نیایدهر جا که باشد این گرد، همراه کاروانست
گر در بلای غربت، آواره وطن راچیزی به از وطن هست، مکتوب دوستانت
غم را کلیم شادی، از بخت خفته ماستپیوسته دزد خوشدل، از خواب پاسبانت