غزل شمارهٔ ۱۳۷
باغ و راغ من خونین جگرستنفسی کز دل من تنگ ترست
ز آنچه آن سرو بخود می پیچدپیچش طره و تاب کمرست
بیزبان باش، نبینی که قلمبا زبانست و سرش در خطرست
آب از اشک جگرسوز خوردنخل آهم که سراسر ثمرست
همت عالی ما هست تهیشاهبازیست که بی بال و پرست
برنگردید بچشمم تا رفتخواب با اشک مگر هم سفرست
نکهت گوهر دلها سفتهمژه حکاک عقیق جگرست
بیم سر باشد اگر در ره عشقچون سرت پای شود بیخطرست
آستین هر که بدستش افتاددر پی کشتن شمع سحرست
اختر طالع وارون کلیمنظر تربیتش از شررست