گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹

نخل قد تو را چون، صورت نگار جان بستگلدسته سرین را، زان رشته بر میان بست
از بسکه شد بریده، پیوند راحت از مابر زخم ما بشمشیر، مرهم نمی توان بست
جائیکه غنچه سنگست، بر آشیان بلبلعاشق چسان تواند، خود را بگلرخان بست
آب و گل وجودم از رعشه موج دارستبی می نمی تواند، مغزم در استخوان بست
هر بستگی که باشد موج می اش کلیدستپیرمغان گشاید، هر در که آسمان بست
گلشن خوش و هوا خوش، گفتی گرچه بایدباید نقاب گل را، بر روی باغبان بست
تاب تلافی جور، نازک دلان ندارندبر زخم لاله و گل، مرهم نمی توان بست
از وضع ناگوار اهل جهان دلی پردارم کلیم و باید، از نیک و بد زبان بست