غزل شمارهٔ ۱۳۵
پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابستسیل آب شمشیرست، موج تیغ بی آبست
بخت بد نشد بیدار، ساده لوح پندارددرد تلخکامی را، چاره در شکر خوابست
باده هر گه آخر شد، اول سیه روزیستشیشه تا که می دارد، خانه پر زمهتابست
گر زخویش می گذری، هر چه هست می گذردپای چون زسر کردی، بحر عشق پایانیست
گر نشان بسی باشد، نیست غیر یک مقصدقبله جز یکی نبود، گر هزار محرابست
حسن لاف استغنا، می زند ولی مشنوبهر دامن گلچین، نوک خار قلابست
دل اگر بود مخزن، نیست بهر سیم و زرکعبه خانه است اما، نه برای اسبابست
سایه افکند کس را، بخت چونکه پست افتدخرمن ار ز ما باشد، برق کرم شب تابست
آتش حوادث نیست، آفت سرای مازانکه اشک ریزان را، رخت خانه سیلابست
می ربوده مستان را، گر کلیم هشیاریبوسه ای تو هم بربا، تا که یار در خوابست