گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۴

سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر استابر تر را چکنم قطره باران تیر است
زور بازوی توانائیم از فیض می استباده در طبع من آبست که در شمشیر است
موج سان بر سر هر قطره می می لرزمچه توان کرد مس طبع مرا اکسیر است
بر سرم لشکر غم آمده از کف ننهمآنچه شمشیر جوانست عصای پیر است
با گل روی تو دعوی نکویی خورشیدبرطرف گر نکند زلف تو جانب گیر است
گر بجوشیم بهم ما و تو، ساقی وقتستابر و مهتاب بهم همچو شکر با شیر است
در خم زلف تو دلها چه بهم ساخته اندچون نسازند بپای همه یک زنجیر است
اینقدر فرق میان خط یک کاتب نیستسرنوشت همه گر از قلم تقدیر است
سبق نطق به پیش همه خواندیم کلیمآزمودیم، خموشیست که خوش تقریر است