غزل شمارهٔ ۱۳۳
در مزرع بختم اثر نشو و نما نیستاز گریه من آب اگر هست هوا نیست
چون کج نرود آنکه زمیخانه در آمداین کج روشی ها گنه آن مژه ها نیست
چون شمع بهر جا که نشاندند نشستیمبا هیچکسم گفت و شنو بر سر جا نیست
هر چند که مژگان تو برگشت ز عاشقآن هست که روی سخنش جانب ما نیست
صد ره اگرم بخت ببازار فرستدچون خون هدر بر سر من نام بها نیست
آمیزش ابنای جهان عین نفاقستهر جا قدم صلح رسیدست صفا نیست
شادی و غم عشق بهر کس نپسندیمخار و گل او لایق هر بی سروپا نیست
بی قطع تعلق عبث است اینهمه طاعتسر تا نبریدست ازو سجده روا نیست
می کوش کلیم ار ندهد فیض سخن رویاینجاست که ابرام خنک عیب گدا نیست