غزل شمارهٔ ۱۳۲
هنوز طُرّهٔ او تا کمر نیامده استز پیچ و تاب رگ جان، خبر نیامده است
به اعتماد، سُرین را به آن میان مسپارکه مور، خازن تنگ شکر نیامده است
همه حکایت مردم گیا فسانه شمارگیاه مردمی از خاک بر نیامده است
به جلوهگاه تو هر دل که رفت، از خود رفتدگر کسی به وطن زین سفر نیامده است
دعا ز عالم بالا همین خبر آوردکه تیر ناله یکی کارگر نیامده است
چرا به گِرد بناگوش تو نمیگردد؟اگر به پای گهر رشته بر نیامده است
ز جور مادر ایام ترشرو منشینخیال کن که ز پشت پدر نیامده است
به رشوه داد پر و بال خود خدنگ تو رابه چشم دام تو مرغی که در نیامده است
چگونه عیش برد ره به خانهٔ تو کلیم!به این خرابه چو یار دگر نیامده است