گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱

اگر ز هستی ما نام بینشانی هستدر آشیان هما مشت استخوانی هست
جمال اختر بختم نمی شود زایلچو شمع دایم در طالعم زیانی هست
تو بیزبانی ما را حریف حرف نئیبداد ما برس ایشوخ تا زبانی هست
تهی ز لخت جگر نیست اشک ماهرگزهمیشه قافله را میر کاروانی هست
کسیکه مایل خونریزی است می فهمممیانه دل و مژگان او نشانی هست
رود به سیر چمن برق بیشتر زسحابمگر بشاخ گلی از من آشیانی هست
سجود خاک درت با سر بریده خوشستکه هیچ باک نباشد چو پاسبانی هست
کلیم دل بهمین قرب بیوصال منهچه شد که در پس دیوار گلستانی هست