گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۹

توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده استتاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفلکز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است
شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کندشکوه ها دارد چو ساقی سر گران افتاده است
بوی خون آید از آن راهی که ما سر کرده ایمنقش پا هر گام چون برگ خزان افتاده است
در زبانها گفتگو گم کرده راه از تیرگیهر کجا حرفی ز بختم در میان افتاده است
فصل گل رفت و سر از زانوی گلبن برنداشتغنچه پنداری بفکر آندهان افتاده است
کاهش غیرت ز مو باریکتر دارد مرابر زبانها تا حدیث آنمیان افتاده است
حاصل دنیا بچشمم چون درآید، جا کجاستاشک اینجا کاروان در کاروان افتاده است
شد کلیم آوازه اش از صبح عالمگیرترتا چو شمع صبحگاهی از زبان افتاده است