غزل شمارهٔ ۱۲۸
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیستاینقدر آب سزاوار گل آدم نیست
ما بنظاره پریشان و خرابیم از آنشانه از صحبت زلف تو چرا در هم نیست
جرم مستان همه بر گردن خود می گیرددختر رز که جوانمرد چو او آدم نیست
همه از حسرت لعل لب او در تابندسنگ بر سینه زنان کیستکه چون خاتم نیست
نام او در همه دوری بزبانها بودستروشناس است زمی، شهرت جام از جم نیست
بیرخت تنگدلی بسکه جهانرا بگرفتدر چمن عرصه گنجایش یک شبنم نیست
بسکه دلهای عزیزان ز نفاق از هم گشتهر کجا بزم شود روی دو کس با هم نیست
چشم داغ تو بسی شور فتادست کلیمچون نباشد که بغیر از نمکش مرهم نیست