گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۷

ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفتحدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت
چگونه خاطر جمع از فلک طمع دارمدرین زمانه که جمعیت از ثریا رفت
بدامن آمد و آسود بیقراری اشکدگر چه شور کند سیل چون بدریا رفت
متاع اشک اگرچه بخاک یکسان شدبیاد قامت او کار ناله بالا رفت
ز تیرگی که دگر پیش پا تواند دیدچو آفتاب ازین خانه دست بالا رفت
دو بال طایر رعشه است هر دو پنجه منز کف چو لنگر رطل گران صهبا رفت
ز یمن اشکم معمور شد بیابان هاز سیل گریه من شهرها بصحرا رفت
کسی ثبات قدم در محبت داردکه همچو سایه ات از جلوه تو بالا رفت
بچرخ قاصد آهی روانه ساز کلیماگر علاج تو از خاطر مسیحا رفت