غزل شمارهٔ ۱۲۶
تا بنام من زبان خامه ات گردیده استاز نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حبابقطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است
من که باشم کس چو من بیقدر یاد آورده اینامه از ننگ همین معنی بخود پیچیده است
تا گشاد جبهه خلق ترا دیدست صبحبر جهان و دستگاه تنگ او خندیده است
سایه ام را عار می آید که افتد بر زمینآفتاب التفاتت تا بمن تابیده است
از تفاخر آنچنان سر را بگردون برده ایمکاسمان با ناخن ماه نواش خاریده است
دیده را کز خاکپایت خواست گیرد توتیایک صفاهان سرمه کلک همتت ورزیده است
تا سواد خط مشکینت بچشم جا گرفتمردمک چون خط باطل بر بیاض دیده است
کی بود یارب که آیم دولت پابوس توهمچو نام خود که پای خامه ات بوسیده است
در فراقت جان غم فرسوده ای دارد کلیمگر به پای قاصدت نفشاند ادب ورزیده است