گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۵

امشب گل خورشید بدامان نگاهستآئینه دل روشن از آن چشم سیاهست
زنهار مکرر نشوی در نظر خلقانگشت نما مانده همین اول ماهست
پامال حوادث نتوانم که نباشمچون نقش قدم خانه من بر سر راهست
یکچشم زدن زو نتوانست جدا شدگوئی نگهش عاشق آن چشم سیاهست
چون شعله شمعم نگسسته است زهم آهبر راستی این سخنم شمع گواهست
در چشم ترم لخت جگر بار گشودستهر جا که سرچشمه بود قافله گاهست
از سوز جگر بهره نداریم وگرنهتأثیر قبائیست که بر قامت آهست
گردیده سفید است کلیم از اثر اشکدر مرگ اثر جامه آهم چه سیاهست