گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۴

ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسستگر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشیدای ساده لوح کور شدی توتیا بسست
فیض دم مسیح بدل مردگان گذارآمد طبیب مرگ تلاش دوا بسست
ایدل ز موج اشک سیاهی مبر ز چشمصیقل مزن که آینه ام بی جلا بسست
منت ز خضر با همه کوری نمی کشمدر کف ز استقامت طبعم عصا بسست
مژگان چون هست چشم تو، ما را چه می کنددارد هزار عاشق رو بر قفا بسست
زین بیشتر تلاش جدائی مکن کلیمدر قرب ناتوان نشدی این ترا بسست